تبليغاتX
من تنها شدم




























من تنها شدم

كساني كه همدم درد من ميشن؟؟

اگر به من بگويی هشتاد بار دور دنيا بچرخ ميگويم : 

 هشتاد بار دور مادرم ميچرخم 

چون مادرم دنيای من است.

                                   قد دنیا میخوامت دروغه ....بیشتر از اون دوستت دارم مامان.

نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:4 توسط رامين پسر تنها|

سهم من از زمین و زمان گوشه اتاق
کز می کنم همیشه همان گوشه اتاق
تصویر ناب پنجره را هم قلم بگیر
چشمک بزن دوباره از آن گوشه اتاق
یا مثل قاب عکس خودت روبروی من
یک لحظه تا همیشه بمان گوشه اتاق
تا در خیال خستگی ام پا گرفته ای
من ماندم و تمام جهان گوشه اتاق
حالا خیال پنجره و کوچه مال تو
من مینشینم چشم براهت همینجا،گوشه اتاق

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 13:8 توسط رامين پسر تنها|

دیگه تحویل نمی گیری ما رو مثله قدیما

                     رک وراست بهم می گی برو سراغ من نیا

                                   راست بگو چی تو دلت نخونده جای من اومد

                            آخه زیراب دلم رو کی پیش چشم تو زد

                کی بود اون حسودی که از بدیام پیش تو زذ

         کیه نارفقی که از عاشقی واست نگفت

یه سری عاشق تو بودن و بعضی دشمنم

                     چشم نداشتن که ببینن ما رو انگاری با هم

                                   دیگه تحویل نمی گیری ما رو مثله قدیما

                            رک و راست بهم می گی برو سراغ من نیا

                راست بگو چی تو دلت نخونده جای من اومد

         آخه زیراب دلم رو کی پیش چشم تو زد

حالا که شلوغ شده دو رو ورت با رفیقا

                      می ری تنهام می ذاری اینه رسم عشق با وفا

                                   یادته بهم می گفتی که فقط منو داری

                             هر نفس به خاطرم ماه و ستاره می یاری

                 باشه عیبی نداره تو خوش باشی ماهم خوشیم

         اگه قسمت اینه که ما به دل هم نباشیم

ولی یادم نمی ره لحظه دل کندنتو

                       نمی بخشم  دیگه هرگز دلتو

                                          یادته بهم می گفتی که فقط منو داری

                                             هر نفس به خاطرم ماه و ستاره می یاری

                  دیگه تحویل نمی گیری ما رو مثله قدیما

            دیگه تحویل نمی گیری ما رو مثله قدیم                             دیگه تحویل نمی گیری ما رو مثله قدیما

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 13:4 توسط رامين پسر تنها|

دل من
شبیه تكه سنگی است
كه می‌خواهم
تو با همه خستگی‌هایت
یك لحظه
به من تكیه كنی …

نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 3:46 توسط رامين پسر تنها|

 

دلم برای تنهایی میسوزد چرا هیچکس او را دوست ندارد مگر او چه گناهی کرده که تنها شده


جرم تنهایی چیست که هیچکس او را نمیخواهد دیشب تنهایی از اتاقم گذشت دنبالش دویدم ولی


او رفته بود.تنهای تنها نیمه شب او را مرده کنار حوض خانه پیدا کردم از گریه چشمانش قرمز


بود برایش گریستم آخر او از تنهایی مرده بود تنهایی مردو من تنها تر شدم....

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 13:3 توسط رامين پسر تنها|

امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم ! اگه دل به درددلم بدین قضیه دستگیرتون میشه …
پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمینو زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و… خلاصه فریاد میزدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید…

منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و … دخترک ترسید و کمی عقب رفت! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!


ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم، اومد جلو و با ترس گفت: آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! دوستم که اونورخیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره …

دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته ی کوچولو چی میگه؟!

حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود، توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد!

یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمیکنه! … اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!

تا اومدم چیزی بگم، فرشته ی کوچولو، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد! اون حتی بهم آدامس هم نفروخت! هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه! چه قدرتمند بود!

همیشه مواظب باشید با کی درگیر میشید! ممکنه خیلی قوی باشه و بد جور کتک بخورید که حتی نتونید دیگه به این سادگیا روبراه بشین

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 12:44 توسط رامين پسر تنها|

از همه دوستان معذرت که تو سال جدید اپ نکردم میدونم دیره واسه تبریک سال نو اما با این حال سال نو همتون مبارک امیدوارم سال خوبی داشته باشین

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 21:8 توسط رامين پسر تنها|

The spaces between your fingers were created so that another’s could fill them in.

فاصله بین انگشتان برای این ایجاد شده است که انگشتان فرد دیگری آن فاصله را پر کند.

پر کن این فاصله را

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 14:0 توسط رامين پسر تنها|

به سلامتی سکوت... که بعضی ها رو فقط همین سکوت آروم میکنه... بعضی ها رو هم آتیش می زنه!!!
...
به سلامتی کسایی که تنها میمونن ولی تنها نمذارن
...
بسلامتی اون پدر و مادر هایی که خودشون باشکمه خالی خوابیدن که بچه هاشون سیر بخوابن
...
به سلامتی سهراب، آن سپهری که به زیبائی گفت: تو مرا یاد کنی یا نکنی، من به یادت هستم، آرزویم همه سرسبزی توست!
...
سلامتی اون دختر بچه ای که قدش به شیشه ی پرادو نرسید لاستیکشو پاک کرد
...
به سلامتی هر چی دانشجو عاشق که وقتی حراست جلوشونو می گیره می گه چه نسبتی دارید سرشو بالا می گیره می گه عشقمه

نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 15:46 توسط رامين پسر تنها|

ه سلامتيِ درخت!
نه به خاطرِ ميوه‌ ش،
به خاطرِ سايه‌ش.

به سلامتيِ ديوار!
نه به خاطرِ بلنديش،
واسه اين‌که هيچ‌وقت پشتِ آدم رو
خالي نمي‌کنه.

به سلامتيِ دريا!
نه به خاطرِ بزرگيش،
واسه يک‌رنگيش.

به سلامتيِ سايه!
که هيچ‌وقت آدم رو تنها
نمي‌ذاره.

به سلامتيِ پرچم ايران!
که
سه‌رنگه.
تخم‌مرغ!
که دورنگه.
رفيق!
که يه‌رنگه.

به سلامتيِ همه اونايي
که
دوسشون داريم و نمي‌دونن،
دوسمون دارن و نمي‌دونيم.

به سلامتيِ نهنگ!
که گنده‌لات درياست.

به سلامتيِ ز نجير!
نه به خاطر اين‌که درازه،
به خاطر اين‌که به هم پيوستس.

به سلامتيِ خيار!
نه به خاطر «خ»ش،
فقط به خاطر «يار»ش.

به سلامتيِ شلغم!
نه به خاطر «شل»ش،
به خاطر
«غم»ش.

به سلامتيِ کرم خاکي!
نه به خاطر کرم‌بودنش،
به خاطر خاکي‌بودنش

به سلامتيِ پل عابر پياده!
که هم مردا از روش رد مي‌شن هم
نامردا!

به سلامتيِ برف!
که هم روش سفيده هم توش.

به سلامتيِ رودخونه!
که اون‌جا سنگاي بزرگ هواي سنگاي
کوچيکو دارن.

مي‌خوريم به سلامتيِ گاو!
که نمي‌گه من،
مي‌گه ما.

به سلامتيِ دريا!
که ماهي گنديده‌هاشو دور
نمي‌ريزه.

مي‌خوريم به سلامتيِ اون
که
هميشه راستشو مي‌گه.

به سلامتيِ سنگ بزرگ دريا!
که سنگاي ديگه رو مي‌گيره دورش.

به سلامتيِ بيل!
که هرچه ‌قدر بره تو خاک،
بازم برّاق‌تر مي‌شه.
به سلامتيِ دريا!
که قربونياشو پس مي‌آره.

به سلامتيِ تابلوي ورود ممنوع!
که يه‌تنه يه اتوبان رو حريفه.

به سلامتيِ عقرب!
که به خواري تن
نمي‌ده

(عرض شود که عقرب وقتي تو آتيش
مي‌ره و دورش همش آتيشه با نيشش
خودش مي‌کُشه که کسي ناله‌هاشو
نشنوه)

به سلامتيِ سرنوشت!
که نمي‌شه اونو از "سر" نوشت.

به سلامتيِ سيم خاردار!
که پشت و رو نداره

نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 15:39 توسط رامين پسر تنها|

مردی قصد ازدواج داشت.مشکل او انتخاب از بین 3 کاندید زن احتمالی بود.او به هر زن 5000 دلار پول داد تا ببیند هرکدام با آن چه کار میکنند

اولی ظاهرش را کاملا تغییر داد به یک آرایشگاه تجملی رفت
آرایش جدید کرد لباسهای جدید و زیبا خرید و به مرد گفت که برای اینکه
در نظر او جذابتر باشد این کارها را کرده است چراکه خیلی دوستش دارد

مرد تحت تاثیر قرار گرفت

دومی به خرید هدیه برای مرد پرداخت.برایش یک دست چوب گلف خرید
به علاوه ابزار جدید برای کامپیوترش و لباسهای گران قیمت
و هنگامی که هدیه ها را به مرد داد گفت که تمام پولش را برای
او صرف کرده چراکه خیلی دوستش دارد

مرد تحت تاثیر قرار گرفت
سومی پولش را در سهام سرمایه گذاری کرد و چند برابر پولی که از مرد گرفته بود
عایدش شد.او 5000دلار مرد را پس داد و برای بقیه پول یک حساب مشترک باز کرد
و گفت میخواهد برای زندگی آینده شان پس انداز کند چراکه خیلی دوستش دارد
واضح است که مرد تحت تاثیر قرار گرفت

او مدت زیادی را به تفکر درباره اینکه هر زن با پولها چه کار کرده پرداخت

و سر انجام با زنی ازدواج کرد که سینه های بزرگتری داشت

مردها همینند


نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 15:7 توسط رامين پسر تنها|


به سلامتی پسری که تو خیابون یه دختر ناز و خوشگله میبینه اما سرشو پایین میندازه و میگه :آخرشم باشی انگشت کوچیکه عشقم نیستی

به سلامتی اون دختری که با پسری دوست می‌شه ، تو خیابون یه پسر پول دار تر ، خوشتیپ تر هم ببینه

.

سرش پایین زیر لب میگه : هر چی‌ هم که باشه به اخلاق دوست پسر من نمیرسه

.

.

به سلامتی اون پسر های قدیم که وقتی بچه بودند دنبال زغال می گشتند می کشیدند پشت لبشون که مثل باباشون

.

بشند نه مثل بعضی از پسرهای امروزی که می گردند دنبال ماتیک که بکشند رو لبشون تا مثل ماماناشون بشن.

..

سلامتی اون پسری که تو پادگانه و موقع شام ، داره به به دوس دخترش فکر میکنه ، ولی اون داره شام رو با یه پسر دیگه تو رستوران میخوره

.

به سلامتی اون آقا پسری که برای رد شدن از خیابون جاشو به سمت ماشینا تغییر میده تا به عشقش آسیبی نرسه

هوا گرفته بود وباران میبارید سلامتی کودکی که آهسته گفت خدایا گریه نکن درست میشه


نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 12:39 توسط رامين پسر تنها|

کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند. لذا

کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست . بالای سرش را

نگاه کرد . تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس

بگیرد. در حال فکر کردن سرش را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند. او کلاه را

ازسرش برداشت و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند. به فکرش رسید... که کلاه خود را

روی زمین پرت کند. لذا این کار را کرد. میمونها هم کلاهها را بطرف زمین پرت کردند. او همه

کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد.سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد. پدر بزرگ این

داستان را برای نوه اش تعریف کرد و تاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه

برخورد کند. یک روز که او از همان جنگل گذشت در زیر درختی استراحت کرد و همان قضیه

برایش اتفاق افتاد او شروع به خاراندن سرش کرد. میمون ها هم همان کار را کردند. او

کلاهش را برداشت ,میمون ها هم این کار را کردند. نهایتا کلاهش را بر روی زمین انداخت. ولی

میمون ها این کار را نکردند.  یکی از میمون ها از درخت پایین آمد و کلاه را از روی زمین

برداشت و در گوشی محکمی به او زد و گفت : فکر می کنی فقط تو پدر بزرگ داری

نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 11:42 توسط رامين پسر تنها|

صدا کن مرا که صدایت زیباترین نوای عالم است.

       صدا کن مرا که صدایت قلب شکسته ام را تسکین می‌دهد.

                               صدا کن مرا تا بدانم که هنوز از یاد نبرده ای مرا.

                 نشسته ام تا شاید صدایم کنی صدایم کنی و محبت بی دریغت را نثارم کنی.

 

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 11:59 توسط رامين پسر تنها|

                                        

یه روز عشقت رو دزدیدم و برای اینکه جاش مطمئن باشه اونو تو قلبم قائم کردم اما

نمیدونستم یه روز واسه اینکه اونو پس بگیری قلبمو میشکنی

                                          

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 11:40 توسط رامين پسر تنها|


آخرين مطالب
» مادر
» گوشه اتاق
» دیگه تحویل نمی گیری
» :(
»
» دخترک
»
»
» به سلامتیه....
» به سلامتیه....

Design By : Pichak